... جهــــــــــان آزاد
پری ده پرستوی آواز را .. نشانم بده سمت پرواز را
گاه در برابر آنها كه با تعصب و تحجر از حج مي گويند، دلير ميشوم و با شجاعت مي گويم: که « مرا با حج التفاتي نيست»!!!! و آنها كه مرا دشمن اعتقاداتشان مي پندارند! با خشم و چهره اي برافروخته كه گويي مرا به لكه ننگي مي نگرند و انگار جز "بي سر وپا"يي در من نمي بينند! با تمسخر مي گويند كه: اين حج رفتني نيست ... خواندني ست ... و تو بي آنكه خود بخواهي اصلاً لايق خوانده شدن نيستي .... و من كه به مشيت الهي ايمان دارم و به آلوده دامني خويش معترف! .. با آرامش و با لبخند پاسخ مي دهم: به طواف كعبه رفتم به حرم "رهم ندادند" كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي و در دل سرشارم از اينشوق كه اگر روزي لايق شدم، و مهمان خوانده اين مهماني شدم.. شايد اندكي ... تنها اندكي به معنا و مفهوم رسيده باشم و بدانم كه آنجا در پي چه چيز باشم ... و اما باز اينها مانع نمي شود كه قوانين دنيا را هم ناديده بگيرم و نبينم زاهدان عاليمقامي را كه به لطف مقام منسب شان! هر سال و هر سال وهر سال مهمان "ناخوانده" اين ميزبان گرامي اند و سفر حج را به اندازه رفتن به خانه همسایه حقیر و کوچک کرده اند و مصداق آن چشم حقيقت بيني اند كه كنار كعبه مي گفت: «انسان فراوان است اما "آدمي" نيست»!!!! .... و اما من هنوز هم خدا را در اعماق زمين مي جويم و شيطان را در ميان مردمي مي يابم كه با دست خود ستون هايي را به نام شيطان ساخته اند و بر آن سنگ مي زنند!!!! و باز هم ... بي ترس و محابا .. از اين ظاهرپرستان! با اطمينان و ايماني كه ميدانم كه كفر مي پندارندش ... فرياد ميزنم: «كعبه آن سنگ نشان است كه ره گم نشود حاجي احرام دگر بند بببين يار كجاست» پينوشت: *زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست/ در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اكراه نيست ** به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند/ براي كشتن حلاج دار كافي نيست!! آن لحظه ای که به فرشتگان، نوید آفرینشم را دادی؛... با آنکه هنوز هیچ بودم و هیچ ...... و هنوز حتی عدم را ترک نگفته بودم ... و هنوز گِلی بودم، بی جان و بی روح .. مـســـتی ام آغــــــــــــــــاز شد ...... و آنگاه که آفریدگار،... دست توانای تو، تکاملم می بخشید ..... جسم خاکی، حتی از سرم زیاد بود .... که تو منت بر این مخلوق بیچاره و بی جان تمام کردی و جان بی جانم را به دمیدن روح و جان الهی ات آذیـــــــن بستی ..... و ایــــــــن شدم ..... این شدم که اکنون .... و خـــــداوند .... آن دم که در گذر از عدم به جان .... و درست لبِ مرزِ هست ..... خلایق را فرمان به سُجده ام میدادی ..... چه غــــروری از من میـــگذشت و بر من می تـــــاخت .... و نمی دانم .... نمیدانم آفریدگار، اگر زمان سُجده همگان بر من ... غرور و کبر ابلیــــس در پیچش از فرمان تو، پیش چشمم نبود و رانده شدنش، نهیبم نمی زد و به خویشم نمی آورد .... چه بر سر آدمــیّـتم می آمد؟؟ .... و حـــالا که از غرور و سرنوشت شیطان، درس گرفته ام .... ایــــــــــــن شده ام!!!! و اگر نبود این درس و این تلنگر ... چه بر سرم می آورد؛ غـــــــــــرور؟؟!! و تنها دلگرمی ام خداوند .... در کوران این غرور ... روح خداوندی توست ... که در کنار هزاران صفت نیک .... انــصــاف در نهادم نهاده که کلاه خویش قاضی کنم .... و بدانم که سجده آغاز خلقتم .... به حرمت توانایی تو بوده است و بس ....... و نه وجود ناتوان من ..... خــــــــــــــداوند ...... نزدیــــک تر از ...... پینوشت: معمولا برای اینکه بگن دیدن بهتر از شنیدنه، میگن: شنیدن کی بود مانند دیدن .. ولی از اونجایی که تنها صداست که میماند . گاهی اوقات شنیدن خیلی بهتر از دیدن هست ... مثل شنیدن متن بالا که یکی از بهترین تیتراژهای پایانی برنامه "سمت خد"ست از زبان خود نویسنده ... اگه وقت داشتید حتما تیتراژ آخر ین برنامه رو ببینید ... برای من که آرامش بخش ترین چیز دنیاست!!! ** نمیدونم چون سحر به دنیا اومدم سحر رو دوست دارم یا چون خدا از اول میدونست که سحر رو دوست دارم! کاری رد که سحر بدنیا بیام!!!! ... من که نفهمیدم!!! .... ولی بهرحال ۲۴ سال پیش توی یه همچین روزی خواب رو به چشم مادرم حرام کردم و دو دمای صبح ساعت ۳.۵ -۴ بامداد!!! بدنیا اومدم .... عــــجـــب موقعی!!!! ببین مرا .. چندی ست که بی خیال دین و دنیا شده ام! هی خدا!!! بادها را مسخر کن از هر سو که می خواهی بوزند .... -گردباد هم که بیاید دلواپس من مباش کلاهم را محکم، گرفته ام...!!! نه جــــانم!!!...... قرار ما که این نبود!! ... تو که خودت بهتر میدانی من از تقلیدهای کورکورانه بیزارم!! ....و نمی خواهم دیگران بگویند و من عروسک وار اجرا کنم .... من می خواهم به همه یقین هایی که تو به من می آموزی، شک کنم! تا خودم به یقینی که تو می خواهی، برسم ....(از کفر من تا دین تو، راهی به جز تردید نیست!) تنها با لب های خشک و معده های خالی که نمی توان عشقبازی کرد!!! ..... دل من که با این چیزها، راضــی نمی شود!! ... نه ... نه .. نه ... من می خواهم جام زلال صبحگاهی را، جرعه جرعه که نه! بی محابا و یکسره سر بکشم ... می خواهم مست شوم از این همه شراب ناب!! ... کجا شرابی از این ناب تر میتوان یافت؟؟؟ ....پس قرار ما از فردا ... نه ... از همین امروز ... قرار ما باشد دیدار، در گرگ و میش هوای سحرگاهی (همان لحظه نابی که خودت بهتر می دانی تا چه اندازه دوست میدارم)... راس ساعت خلسه و مستی! ... جایی میان زمین و آسمان ... نزدیک لحظه هبـوط ... یادت نرود ... فراموش نکنی ساعتت را کوک کنی برای عاشقی .... این لحظه های ناب که همیشگی نیست ....(البته هست ... اما من و تو ...!! ... خودت که بهتر میدانی!!!!!) جان من ... مرا منتظر نگــــــــــــــــــذاری ها ....گفتم، كه باز نگویی نگفتم! نه ... دلم راضی نمی شود ...(میترسم خواب بمانی!) ..... پس به جیرجیرکها میگویم از فردا آنقدر قیل و قال راه بیندازند و آنقدر در گوشَت آواز بخوانند که بیدار شوی .... نه ... این هم نمی شود ... از دنده چپ بلند شوی که نمیدانی عشق چیست!!! ... پس به قاصدکها سفارش میکنم و قول میگیرم، که بوسه بارانت کنند ... چطور است؟؟؟ ..... نگو که: خب چه کاری ست؟ اصلاً نمیخوابم تا خیالت راحت شود!!!.... نه! .. نه! ... نه! ... این که هنر نیست ... رهرو منزل لیلی شدن که به همین سادگی ها نیست!!! ... من و تو باید مجنون باشیم و خطرها را به جان بخریم!! ... باید آن لحظه ای که حاضریم دل و دین مان را برای یک ثانیه خواب بیشتر بدهیم، دل بکنیم از علایقمان ... از خواسته هایمان ... از ... از ... از ... مگر معنای زهد همین نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذار برای یک بار هم که شده، زودتر از گنجشک ها و چلچله ها و اقاقی ها و حتی درخت خانه همسایه بیدار شویم ... (حیاط کوچک خانه ما که درخت ندارد)!!! ... بگذار برای یک بار هم که شده، ماه را بدرقه کنیم و به پیشواز خورشید برویم .... بخدا اگر من و تو به معـــنا برسیم، حتی «پرسه هایمان کنار هم، سلـــوک می شود»!!.... میدانم تو باور نداری ... اما من، دارم .... (مثل همه آن چیزهایی که من باور دارم و تو نداری)! بارها و بارها به تو گفته بودم که با من از کعبه سخن مگو! .... خدا که همین جاست ..... نمی بینی؟؟؟ «موذن هر روز برای تو ازان می گوید و برای من از این»!!!.... طواف من همین جاست .... هر روز .... هر لحظه .... چرا تنها هفت بار؟؟؟ .... هفتاد بار .... هفتصد بار ... هفت هزار بار ... هفتاد هزار بار ... اصلاً یک هفت و بینهایت صفر جلویش بگذار ... تا می توانی ... مرا به حج چه نیاز؟؟؟!!! عشق یعنی این .... عشقبازی یعنی این .... بگذار برای یک بار هم که شده، شرمنده جوجه های گنجشک درخت همسایه نشوم، وقتی از مادرشان می پرسند: مادر، همه آدم ها دیرتر از ما بیدار می شوند؟؟؟ ... چرا؟؟؟ ... چون اشرف مخلوقاتند؟؟؟؟!!!! راستــــــی تا یادم نرفته بگویم، دیروز گنجشک درخت همسایه، گلایه داشت!!!! ... پر و بالش را نشانم داد ..... میگفت: این روزها به هر سویی که میپرم، بال و پرم گیر می کند به تابلوهایی که رویشان نوشته: "پرواز ممنوع"!!! ... میگفت: برای خودم نمی گویم. از من و پدرشان که گذشت!! اما این جوجه ها باید همین روزها پرواز را بیاموزند! با این همه تابلوی قرمزِ ممنوع ..ممنوع..ممنوع، که نمی شود!!!! ..... تا آمدم بگویم: می دانم ... می دانم که: «در مسلخ عشق، جز نکو را نکُشند .... روبه صفتان زشتخو را نکُشند»!! ... ادامه داد: همین که جوجه ها از آب و گِل دربیایند زحمت را کم میکنیم!! ........... و همچنان و میگفت و میگفت و میگفت اما من دیگر نمی شنیدم!!! ... آخر، من بودم و همین دلخوشی و حالا .... اینها را گفت و بی آنکه منتظر جوابی از من بماند، به سمت آشیانه اش پرید ... و من رد بالهایش را دنبال کردم و زیر لب زمزمه کردم: «آنان ایمانشان ملاطی از خون و پاره سنگ و عقاب است»!!! بگذریم ....... ببین، اصلاً نه حرف تو، نه حرف من!!! .... اگر نمیخواهی مثل من باشی، نباش .... من که اصراری ندارم .... اما تو را قسم به هر که، که می پرستی و نمی پرستی!!!! ..... دلخوشی هایم را از من مگیر!!! و از من مخواه که مثل تو باشم!! تو خدا را از بر کرده ای و مدام برای من، از رو می خوانی!!! تا من هم مثل تو از بر کنم!!!! .... ولی باور کن من مثل تو نیستم!!! .... خدای تو از همان روزی که متولد شدی و به تو یاد دادند، همین بود و همین بود و همین .... هر چه بزرگتر شدی و قد کشیدی لباسهایت، بزرگتر شد! ... اما خدایت را قدر افکار و دانشت بزرگ نکردی!!! (از من دلگیر نشو، اما شاید افکارت هم بزرگ نشده!!! )... اما خودت که غیر این را میدانی و هر روز بادی به غبغب می اندازی و کلی فلسفه می بافی!!! اصلاً می دانی .... فرق من و تو این است که تو خدا را فقط از حفظ می خوانی و من لمس میکنم!!! ... باشد .. باشد ... من کفر میگویم!!!! .... اصلاً به قول تو: من گناهکاره گناهکار!!! .... آخرش دوزخی ام دیگر... نـــه؟؟؟!! ... بیشتر از این که نیست .... باشد ... من دوزخــی و جــهنمی .... هراســی نیـست!!! من جهنم باورهای خودم را به بهشتی که تو به زور! می خواهی به من ببخشی! ترجیح میدهم!!! .... شکنجه گر دوزخ باورهای من، خدایی ست که می شناسمش .... خدایی ست که دوستش دارم .....«پس شکنجه ام عذاب نیست»!!! ... اما خدای نعمت های بهشت تو را نمی شناسم!!! (راستی خودت می شناسی؟؟؟) ..... می بینی؟؟؟ .... من در دوره بی اعتباری عشق هم، به دنبال عشق میگردم و در جهنم هم، عشق را می جویم!.... و دریغ و درد که تو بهشت را هم برای لــذت می خواهی و حــــور!!!!!!!! .... می بینی؟؟ ... بین دنیای تو دنیــــایی ست تا دنیای من .... می دانم .... می دانم ... خودم خوب میدانم آنقدر به حاشیه رفتم و آسمان و زمین را بهم بافتم! که اصلاً نفهمیدی حرف حسابم چیست!!!! .... (امان از این عادت های بد) .... اما تو که خودت بهتر مرا می شناسی ... این بار هم به من خرده مگیر. ... مرا ببخش ... ولی باز هم می گویم: دلخوشی هایم را از من مگیر، و از من مخواه که مانند تو باشم ... همین ..... باشد؟؟؟؟ ..... بله ... و این بهانه ای بود برای توقف این چند وقت ....(( و البته اگه یکسری محدودیت ها نبود! به جای این نوع توقف میزدم به دل کویر و به قول استاد خوبم "حسن دلبری": میشدم دیوونه خوشبختی که همه عاقلا بهش میخندن)) .... و حالا این اولین پست بعد از فارغ التحصیلی ست ... این مدت فقط دنبال بهانه ای بودم که توی دنیای مجازی نباشم ... میخواستم از لحظه لحظه و ثانیه به ثانیه در کنار هم بودن و لحظاتی که می دونستم دیگه هیچوقت تکرار نمیشن استفاده کنم ... و حالا خوشحالم ... خوشحالِ خوشحال ... خوشحال از اینکه ترم آخر از هر لحاظ با همه این چند سال تفاوت داشت ... و باز هم من موندم ... یک دنیا فکر و برنامه ... و پشتکار و اراده ای که هنوز بدست نیووردم ... برام دعا کنید .... همین. فیلم دیگه ای که توی عید دیدم و به نظر خیلی جالب اومد و در واقع خیلی حرف ها برای گفتن داشت فیلم دعوت بود .. به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا که باز هم از کارگردانان مطرح سینمای کشور ماست ... که الحق و والانصاف تمام آثارشون جذاب و دیدنی بوده .... به اعتقاد من به همون اندازه که مجیدی در خلق جلوه های بصری مهارت داره، حاتمی کیا مهارتش رو در دیالوگ نویسی و دیالوگ گویی به اثبات میرسونه ... و در واقع گاهی همین دیالگوهای چند جمله ای روند و موضوع فیلم رو رقم میزنه و حتی به نتیجه میرسونه .. در متن فیلم هر از چندگاهی شاهد نماهایی دور از یک شهر درندشت هستیم که بیان کننده این هست که در پایین و میان آن همه برج و ساختمان های بلند و آدم های رنگارنگ، خانوده هایی زیادی هستند که عده ای با فقدان "بچه" از هم می پاشند و تعدادی هم نه چندان اندک با "وجود" آن!!! و در این میان موجود "بی دفاعی" به نام "بچه" بازیچه آدم بزرگ هایی میشود که در میانشان سن و فرهنگ و تحصیلات و جنسیت مطرح نیست ... "شیدا" به خاطر تیپ و اندام و شغلش تمایلی به مادر شدن ندارد و "سودابه" و خاطر فقر و تنگدستی!! "سیده خانم" تنها به خاطر "حرف مردم" حلال خدا را بر خود حرام میکند و " منصور" نماد بعضی مردان نامردی ست که سرتا پایشان حرام است!!! و حرام خدا را با وِردی به نام "صیغه" تنها بر خودحلال میکنند!! ... و "بهار" نماد زنهایی ست که زمانی عشقشان را به جرم مادرنشدن از دست داده اند و اینک به جرم "مادر بودن"!!! که این نهایت بی عـــــدالـتــی ست .. و سرانجام "بهار" عطای عشق مرد "نامردش" را به لقایش میبخشد و تنها به عشق مادر و فرزندی بسنده میکند و در این نبرد نابرابر در عین بازنده بودن پیروز می شود ... و باز هم "منه مخاطب عام" که نه از سکانس چیزی میدانم و نه پلان را میشناسم و نه از حرکت دوربین و نمای باز و بسته اطلاعی دارم ... تنها لحظه به لحظه و پا به پای کارگردان با خنده هایش میخندم و با گریه هایش می گریم................... همین. پینوشت: برداشت های ارائه شده از فیلم کاملاْ شخصی است. ای پرستوی مهاجر باز هم پرواز کن هجرتی دیگر به سوی لانه ات آغاز کن .............................. و من اکنون ایستاده در برابر سالی نو.... بهاری نو ... و زندگی ای نو ... به امید روزهایی نو ... با کوله باری از تجربه های سالهایی که پشت سر گذاشتم در انتظار روزهایی که در پیش رو دارم. و تو ای خدا .. میدانم که مانند همیشه نظاره گر من هستی و در پله ای بالاتر از پله ای که من ایستاده ام، تا دستم را بگیری .. مانند تمام این سالهایی که گرفتی و گاهی فهمیدم تویی و گاهی هم مغرور شدم و یادم رفت که تو بودی ... و اکنون خدایا از تو میخواهم که در این سال جدید نگاهی مثبت داشته باشم اما نه آنچنان که نبینم دشمنانی را که در لباس دوست، نور از خانه همسایه می دزدند و من کبک صفت تنها به این دلخوش باشم که خانه ام چراغاتی ست!!!! .... همین که بدانم: زندگی زیباســــــت زشتی های آن تقصیر ماست کفایت میکند ... خدایا از تو می خواهم که به من دیده ای بینا عطا کنی تا حقیقت را آنچنان که "هست" ببینم، نه آنچنان که"می پسندند" .... و زبانی گویا و فصیح تا حقیقت را آنچنان که "می فهمند" بیان کنم نه آنچنان که خود "می پسندم" .... و صبری ده تا در برابر آنان که "نمی فهمند" و "نمی خواهند بفهمند" بردبار بمانم. خدایا به من توفیق بخشش عطا کن تا در برابر آنچه که در توان دارم سخاوتمند باشم نه اینکه خودخواهانه از تو بخواهم که دارایی هایم را بیشتر کنی تا بخشی از آن را انفاق کنم!!! ... چرا که اگر امروز آنچه را که در توان دارم نبخشم فردا بیش از این را هم نخواهم بخشید .... یا مقلب القلوب... قلبم را دگرگون کن و حالم را بهترین حال قرار ده ... به امید رحمتت ای مهربان ترین مهربانان .......... با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟! معمولاً هفته آخر سال که میشه تمام کانال های تلوزیون در یک اقدام دسته جمعی شروع به نشون دادن چهره های سوخته و زخمی و جیغ و داد و گریه و زاری میکنن..... و تمام حوادث و سوانح 50 سال اخیر رو که حتی ممکنه هیچ ارتباطی به چهارشنبه سوری نداشته باشن رو برای متنبه کردن و پیشگیری از رفتارهای ضد اجتماعی به کار میگیره. اما این سیاست هم مثل مابقی سیاست های کلان کشور، سیایستی کاملاً اشتباه است. بنده به شخصه توی این 23 سالی که از خدا عمر گرفتم، خوشبختانه نه در مورد خانواده خودم و نه حتی اطرافیان شاهد همچین حوادث ناگواری نبودم. اما باید پذیرفت که بالاخره در یک جامعه 70 میلیونی وجود همچین رخدادهای قابل اغماض نیست. اما مساله اساسی در اینجا "نحوه برخورد" با این مسائل است. به اعتقاد من اگه دولت به جای "موعظه" و "نصیحت" و حتی "ترسوندن" جوونها، مسیر صحیحی رو برای شادی و هیجان و تخلیه انرژی جوونها به کار ببره دیگه نیازی به این کارها نیست. اگه با دقت بیشتری به پدیدآورندگان این حوادث تلخ بنگریم متوجه خواهیم شد که به جای "دوستان ناباب" ، "والدین ناآگاه" عامل اصلی بوجود آوردن این مسائل هستند. ... چون این والدین به جای درک متقابل فرزندان، به محدودیت های جامعه دامن زدند و فضای خفقانی رو بوجود آوردند که خواه ناخواه فرزند به محیط های دیگه ای کشیده میشه ... و در مقابل، مسلماً در خانواده هایی که والدین شناخت درستی از نیازها و احساسات نوجوون و جوون (دختر و پسر) خودشون دارن و این نیازها رو در مسیر صحیح هدایت می کنند، شاهد همچین مسائلی نخواهیم بود. و این مساله رو میشه به صورت بزرگتر در جشن های ملی کشورهای مختلف دید. در تمامی کشورها جشن های ملی و همگانی وجود داره که سرشاز از شادی و پایکوبی و آتش بازی هست و هیچ اتفاقی هم برای هیچکس رخ نمیده. و حالا که در کشور ما، جشن سده و مهرگان حذف میشه و چهارشنبه سوری نکوهیده میشه و نوروز به فیلم های سینمایی تلوزیون محدود میشه!!! ... و شادی مردم تنها باید به "عید قربان" ختم بشه!!!! و "شادی" از نظر نیمی از مردم جرم و از نظر نیم دیگه گناه محسوب میشه! ... عجیب نخواهد بود که باز هم شاهد حوادث ناگوار باشیم. پینوشت: *نمیدونم چرا همیشه با "قربان" مشکل داشتم! و هرگز نمیوتنم با کشتن یک حیوون زبون بسته شاد باشم!!!! * اگه شناخت درستی از جامعه، دین و فرهنگ نداشته باشیم نسبت به خودمون، اطرافیانمون و آیندگانمون .. متهــــــــــــــــــــــمیم!!!! *تا حالا فکر کردید که تمام این حوادث مربوط به آتشبازی، چند درصد حوادث رانندگی بر اثر خرابی جاده و مشکلات فنی خودرو میشه؟؟؟؟؟!!! افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی "بد" رفتیم!!!!! پینوشت: * من تلخی برخورد صادقانه را به شیرینی برخورد منافقانه ترجیح میدهم. (شهید بهشتی) ** گر جوابم را نمیگویی جوابم کن به قهر ..... گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است. *** عشق عبارتست از همه چیز را برای یک هدف خواستن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن. این انتخاب بزرگی است. چه انتخابی!... دکتر شریعتی ****در روزگار جهل، شعور خود جرم است. (دکتر شریعتی) متاسفانه یا خوشبختانه، چند سالی میشه که پیگیر برنامه های تلوزیون نبودم و مخصوصا در یک سال اخیر احساس کردم که تلوزیون تنها به ابزاری تبدیل شده برای "شکنجه"!! و کار "غیر فرهنگی"! و حتی نشر خرافه پرستی! و .. .اما این ویژگی نباید باعث بشه که کار افراد دلسوز در این زمینه رو نبینیم و قدردانی نکنیم. چند سال پیش برنامه ای از شبکه دو پخش میشد تحت عنوان "هزار راه نرفته" که به جرأت می تونم بگم که علمی ترین، ملموس ترین و تأثیرگذار ترین برنامه در مورد مسائل ازدواج و طلاق بود. و به تازگی سری جدید این برنامه با عنوان "هزار شاید و باید" هرشب از شبکه دو پخش میشه... و چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم بیان ویژگی های منحصر به فرد این برنامه و در واقع قدردانی و تشکر از تهیه کننده و مجری اون "سرکار خانم ناهید السادات شریفی" بود. منحصر به فرد از این نظر میگم که این برنامه با یک سری "خط شکنی ها" وارد شد ... و بنده به شخصه احساس میکنم که تنها برنامه ای هست که در اون به شعور مخاطب احترام گذاشته میشه. .. در سری جدید این برنامه هر هفته راجب یک موضوع خاص، بین اشخاص با گروه های مختلف سنی و حتی با تفاوت سنی و اعتقادی، بحث و تبادل نظر میشه، و در آخر نتیجه گیری به خود مخاطب واگذار میشه ... بدون هیچ اصرار یا تلقین خاص. در این برنامه شاید اولین بار باشه که می بینیم یک جوون بیست و چند ساله با یک تیپ اسپرت و بعضاً با لباس آستین کوتاه جلوی دوربین ظاهر میشه! ..و یا مثلاً فلان خانم روانشناس و کارشناس برنامه روسری سرش هست نه مقنعه!! ... و کسایی که دور هم جمع شدن(دختر و پسر)، خیلی راحت همدیگه رو با اسم کوچیک صدا میزنن!،... ! چیزی که در جامعه ما قبیح شمرده میشه! ... اما من احساس میکنم که هیمن موضوعات پیش پا افتاده و دیدگاه های متحجرانه باعث شده که ارزش های انسانی رو فراموش کنیم. واز مسائل و مشکلات اصلی دور بشیم . و در واقع جوون ها احساس سرخوردگی کنند. و هدف تهیه کننده هم از این برنامه همین بوده. من خیلی دوست داشتم که از نزدیک با تهیه کننده این برنامه صحبت کنم . تشکر کرده باشم، که متاسفانه امکانش نیست. و از این راه هم خواستم ادای دین کرده باشم و هم اینکه کسایی که این برنامه رو ندیدن حداقل یک با هم که شده ببینن و مطمئن باشن که ضرر نخواهند کرد! این برنامه هر شب، حول و حوش ساعت 20 از شبکه دو پخش میشه. توهین به امام هم بهانه ای است برای آنهایی که می خواهند دانشجویان و آزادی خواهان را افرادی بی فرهنگ و وحشی گر نشان دهند که جز خرابکاری و بی حرمتی کاری دیگری بلد نیستند .... اما آیا به راستی مشگل جوانان ما عکس امام و اندیشه های امام است؟؟؟ .... آیا مشکل جوانان ما با کسانی است که دستشان از دنیا کوتاه است؟؟؟؟؟؟!!! آنهایی که می گویند این جوانان و دانشجویان بودند که عکس امام را پاره کردند آیا به این فکر نکرده اند که چرا جوانان عکس زنده هایی را که بر آنها حکومت میکنند پاره نکردند؟؟؟؟!! ..... و باز هم چرا اینهایی که بر طبل حق و حقیقت گویی می کوبند باز هم از "اینترنت" این رسانه جهانی که اگر دروغی هم در آن گفته شود رسوا خواهد شد! می ترسند و باز هم تمامی سایت های مربوط به حقایق ۱۶ آذر فیلتر شدند ؟؟؟!!!! ... و کسانی که شنیدن شعار "جمهوری ایرانی" انقدر برایشان سنگین رنج آور است!! آیا تابحال به این اندیشیده اند که "جمهوریشان چقدر اسلامی ست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"!!!! و در این میان وای به حال آنهایی که اسیر این فریبکاری و خیمه شب بازی این "از خدا بی خبران" می شوند !!!!!!!!!!!!!!!!! انسان یک « انتخاب » است ، «نبرد و تلاش و شناخت » است یک «شدن» همیشگی است ، یک « هجرت بی انتها » است ، هجرت در خویش ؛ از لجن تا خدا (هجرت انفسی). و راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است «مذهب» نام دارد . در اینجا روشن است که مذهب یعنی راه . مذهب هدف نیست، راه است و وسیله است . تمام بدبختی ئی که در جامعه های مذهبی دیده می شود به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد ، عوض شده است و این بدان علت است که « مذهب را هدف کرده اند» . شما جاده را هدف کنید ؛ گل کاری و آسفالت و آذین کنید ، صد ها سال ، نسل به نسل روی این جاده کار کنید، جاده پرست بشوید ، معتقد به جاده بشوید، آن را دوست بدارید، بدان عشق بورزید، تا چشمتان به آن افتاد یا اسمش به گوشتان خورد از شور به گریه افتید ، با هر که چپ به آن نگاه کرد بجنگید ، تمام وقت و پولتان را صرف تزیین و تعمیر و صاف و صوف کردن آن کنید ، یک لحظه آن را برای رسیدن به کار زندگیتان ترک نکنید ، همیشه بر روی آن قدم بزنید و کیف کنید و از آن گفت گو کنید و خاکش را به چشمتان بمالید و دوای دردتان بسازید و … چه خواهید شد ؟...... گمراه!! آری . همین راه راست و درست و حقیقی شما را از هدف باز می دارد ، شما را به جایی نمی رساند ، در راه گم شدن از گمراه شدن بدتر است! (شریعتی) من از جهانی دگرم ساقی از این عا لم واهی رهایم کن نمی خواهم در این هیبت بمانم بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن تو را اینجا به صدها رنگ می جویند تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها در جنگ می جویند بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن بیا از این تنه آلوده غمگین جدایم کن اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست خدا در قلب انسانهاست به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست "همای" از دست این عالم پر پرواز خود بگشود در خورشید و آتش سوخت خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن " شعر آهنگ از همای " منبع:http://www.golden67.blogfa.com ای شاه بی خیال مست با توام آیا با منه مسکین حواست هست روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست تا کنون آیا کنار کودکانت نیمه شب آشفته خفتستی نه نه تو بی غم و مستی تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی نه نه تو بی غم و مستی کجا پای تو تا زانو به گل بودست کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بودست صدای ناله ي دهقان پیری را که می گرید شنیدستی نه نه تو بی غم و مستی ای شاه بی خیال مست با توام آیا با منه مسکین حواست هست روزگاری دامنت میگیرد آه این فقیران تهی دست " شعر آهنگ از همای" همه تغییرات وزنی بر اساس ملودیست ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست با هر دله دیوانه نشستن ثمری نیست برخیز جز این چاره نداری که در اینجا جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ما خانه بدوشیم ما حلقه به گوشیم جز در ره این کار نکوشیم و نکو شیم در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست ما مطربه عشقیم ودر او از سناییم و خداییم در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ای عاشق دیوانه وا کن در میخانه می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم " شعر آهنگ از همای " زاهدا .... زاهدا ... من که خراباتی و مستم ... به تو چه؟!!! ساغر و باده و بربط سر دستم ... به تو چه؟!! تو اگر گوشه محراب نشستی. صنمی گفت چرا؟؟!! من اگر گوشه میخانه نشستم ... به تو چه ؟!! آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند تو که خشکی چه به من؟!! من که تر هستم به تو چه؟؟!! ............................................ این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟ هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد . همه دنیاست بهشت ................................................ راست بگو ... راست بگو ... راست... فردوس برینت کجاســـــت؟! راستی آنجا هم .... راستی آنجا هم .. هر کس و ناکس خــــــــداست؟؟!!! لطفاً به من نمـــک بزنیــــد!!!! از جانب خالی می وزد من پشت ترسی سنگر گرفته ام که کلماتم را از سر می پراند و این گلوله ها چقدر خوب بلدند عربی حرف بزنند!!! من اما زبان مادری ام سنگ شده است ..... و روشنایی بیرون پنجره های بارانی را با نور ستارگان اندازه می گیرم افسوس برای اندازه گیری تاریکی واحدی وجود ندارد! زنی که در زیر چتر از خیابان می گذرد پیراهن سرخ پوشیده است اما زنی که در من زندگی می کند جز تاریکی پیراهنی ندارد!! (پوران فرخزاد) دنبال نژاد و قوم و خویشی باشند هرچند که گرگ می وزد از هر سو! چشمان تو بهتر است میشی باشند! (صفربیگی) در این بازار که «انسان» می فروشند و می خرند و وقف می کنند! و واگذار می کنند اگر کسی از اسناد مالکیت «انسان» ... از وقفنامه انسان موقوفه در شگفت ماند. باید کفر خود را کتمان کند!!! باید گناه خود را مخفی نماید. باید تقیه کند. باید حتی زبانش را ... نگاهش را ... قلمش را ... راه رفتنش را بدزدد!!!! (شریعتی) تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار با این بهانه که بارانی ات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای ست که قربانی ات کنن!!! (فاضل نظری) شب- این قفس سترگ- را می شکنیم هرچند تبر به دوشمان نیست ولی یک روز بت بزرگ را می شکنیم بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل توفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها! شاید این باران- که می بارد- شما را تر کند پینوشت: از کتاب: واران نوشته جلیل صفربیگی. گفتیم ما: « به چشم» گفتید: « منکر به فهم خویش شوید و شعور خویش» گفتیم: « دشوار حالتی ست ولی به چشم» دیدیم اینک شما ز ما باری توقع عاشق بودن و دوست داشتن دارید!!! آری شما که رویی ز سنگ آری شما که دل از آهن دارید ..... (حمید مصدق) با مدعی چگونه بگویم؟! خودخواه خودپرست از من به جر اطاعت محض چیزی نخواسته است!!!!! (حمید مصدق)


عید فرصت خوبی بود برای دیدن فیلم های خوب و قابل تامل .... و یکی از این فیلم ها "آواز گنجشک ها" به کارگردانی مجید مجیدی بود که قبلاً بسیار تعریفش رو شنیده بودم اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن ...
"مجیدی" در این فیلم هم مانند فیلم های "رنگ خدا" و "بچه های آسمان" در خلق نماهای هنری و رنگارنگ و پرمحتوا بسیار استادانه کار میکند ...
از در آبی رنگی که بازیگر نقش اول مرد در بیابان بر دوش میکشد گرفته تا ترکیدن دبه ماهیهای قرمزی که تمام امید بچه ها بود و پارچه سیاهی که مادر پولک دوزی میکند و بچه ها هر کدام دستی بر هر کدام از پولک ها می گذارند و...
و "آواز گنجشک ها" آواز زندگی ست با همه فراز و نشیب ها و زشتی ها و زیبایی ها ...
دبه ماهی های قرمز می ترکد تا بچه ها از همین آغاز یاد بگیرند که زندگی همیشه بر وفق مراد نیست و همیشه آنطور که تصور میکنیم پیش نمی رود ...
پدر بعد از یک روز سخت کاری، با پولی که بدست آورده دو کیلو میوه میخرد اما در میانه راه پلاستیک سوراخ می شود و نیمی از میوه ها می ریزند، چون نیمی از پول میوه ها حاصل دسترنج و عرق جبین مرد نبوده!! و خدا که بنده رو سفیدش را دوست دارد، نمی خواهد که لقمه حرام بر سفره اش باشد ... و لقمه حلال چیزیست که این روزها دغدغه کمتر کسی ست!!!!
و پولک های سفید و براق آن پارچه سیاه نماد آرزوهای کوچک و دست یافتنی مادر و فرزندان ...
و در آبی رنگ شاید در بهشتی باشد که برای رسیدن به آن باید بار سنگینی را به دوش کشید!!!
و من در این میان.. تنها به عنوان یک " مخاطب عام" که از دانش فیلمسازی هیچ سر رشته ای ندارم، خرسند از وقتی که برای تماشای این اثر هنری گذاشته ام، با رضایت تمام تلوزیون را خاموش میکنم ............. همین. /1052-(EDV.blogfa.com).jpg)
پینوشت:



نان؟ من هیچ گاه گرسنه نبوده ام.
آزادی؟ همین است آنچه ندارم.
فرهنگ؟ خدا را سپاس که غنی ام.
آن قدر که جهان را و جامعه را و فلسفه و علم و دین را و انسان را و میراث انسان را
و انسان های بزرگ و خوب را در هر کجای زمان و زمین بوده اند و هستند
بفهمم و بشناسم.
نه زیاد همین قدر که نادانی و بی شعوری چهره ام را ترحم انگیز و رقت بار نکرده باشد.
ایمان؟ زندگی ام مگر جز در آن گذشته است و لحظه ای را جز برای آن زیسته ام؟
دوست داشتن؟ و ای که چقدر دل من می تواند دوست بدارد! باور کردنی نیست.
به اندازه ی ستاره های آسمان ها و ریگ های بیابان ها و نگین انگشتر سلیمانی.
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
در عالم بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم
نه کس با من ...
| Design By : Night Melody |


